سردمان که میشود با توهم خودمان را گرم میکنیم، غافل از اینکه توهم گرم نمیکند، آرام آرام استخوانت را میسوزاند، بخارت میکند، نیستت میکند و زمانی به خود می آیی که دیگر نمیخواهی باور کنی واقعیت هستی متفاوتی دارد. من این حس را خوب میشناسم، مور مور ضعیفش را قبل از اینکه کرختت کند حس میکنم و مچاله میشوم آنقدر که از درون خفه میشوم، آنقدر که کسی دیگر به چشمانم خیره نشود، نگاهی قدمهایش را کند نکند، حسی کنارم ننشاندش و بگذارد مثل یک انسان قدم قدم بردارد و برود، انگار که دیگر از همه بودن ها گریزانم، انگار که دیگر هیچ احساسی بارورم نمیکند، ماَمنم نمیشود، رامم نمیکند، شاید هم من خار و سنگلاخ را خوب میشناسم، آنقدر که هنوز نرسیده تیزیشان آزارم میدهد، برم میگرداند... برای بارانی که به کویر میبارد چه آرزوی بیهوده ایست همآغوش دریا شدن!
+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 15:55  توسط شهرزاد
|
نفس نفس که میزنی، دویدن که خسته ات میکند، آرام و بی ادعا در سکوت چمباتمه میزنی و تصویرهای ذهنیت برگ میخورد، ریزریزشان میکنی و با حجم لحظات قورتشان میدهی انگار که چندوقت یکبار باید همه چیز از نو نوشته شود، آغاز شود و شاید تکرار شود. تندتر که میدوی انگار که به لحظه های هرگز نیامده نزدیکتر میشوی اما از لحظه های هرگز بازنیافتنی دورتر. شاید به هوای سکون سایه خنک بلوطی که زمانی از کنارش گذشتی چشم به دوردست نیامده دوختی، کسی چه میداند شاید هستی توهمی بیش نیست، هستی ای که برای خود ساخته ایم و هرروز در تلاطمش غوطه میخوریم شاید هستی همین برگی بود که امروز بر گونه ام افتاد، همین کلامی که امروز تا کنج اصیل هستی های پنهانم راهیم کرد و درختان لختی که سرمای بی پایان انتظار را برایم تصویر کرد، انگار هرروز تمامتر میشوم، غبارگرفته های گذشته زنده میشوند و نیافته های ناتمام پدیدار.. چقدر ناتمامم، چقدر بارانی...
شهرزاد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 0:22  توسط شهرزاد
|
باید من
باشم، آن نقطه کور که هرچند مرکب بر آن میکشم بر صفحه روغنی ذهنت بیرنگتر
میشود، آری امشب منم که بر صفحه خیالات شبرنگ مرگ را در آغوش میفشارم،
هرچند... آنقدرها هم چیزی عوض نمیشود تو همچنان مغرورانه بر زمین پای
میکشی و من شبح آسمان میشوم!!
+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 18:27  توسط شهرزاد
|
بعضی آدمها تغییر ناپذیرند و زمانی که در تقلای استیصال گونه ات کورمال کورمال بدنبال رگه امیدی برای آهنگ تغییر میگردی حس عنقریبت حس عابریست که هربار با گذر از پیاده رو باید به بوی گندیده آشغالهای همسایه خو کند یا دست کم بینیش را قبل از عبور غرق عطری اسانسی چیزی کند مبادا هشیاریش فرهنگ ناخوشایند همسایه را که با محبت، بحث منطقی، مذاکره، مشاجره، فحشکاری و بعضا سر و گردن شکاندن تغییری نمی کند به خاطر بیاورد. اتفاقی که میافتد اتفاق عجیبی نیست به تدریج آن فرد از دایره افراد ارزشمند و قابل احترام تو خارج میشود و جز بوی گند وجود داشتنش که باید با آن مقابله کنی چیز بیشتری نیست که بر زندگی تو تاثیرگذار باشد و خیلی ها به همین سادگی از زندگی ما حذف میشوند، کافیست دیگر نبینیشان آنوقت نبودنشان مطلق است و حضورشان جز تهمایه آزارنده ای که تو را به گریز وامیدارد معنا و مفهوم دیگری ندارد.
شهرزاد
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 11:54  توسط شهرزاد
|
دوستت دارم..
هرچند هنوز هم
هربار که می آیی بوی رفتن می دهی...
شهرزاد
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 12:22  توسط شهرزاد
|
چیزی عوض نمیشود
تو همان تماشاگر دیرینی
که از پس پرده های ذهنت
دستهای کشیده مرا برای در آغوش گرفتن
چنگال های خرچنگ میبینی
و پیش از اینکه برای کنار زدن قدمی برداری
تیشه های برنده ات بر بازوانم فرود میآید
سخن از زخم نیست
و دردی که چشم انتظار مرهمی باشد
سخن از...
...
یکبار برای همیشه..
چیزی عوض نمیشود..
شهرزاد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 20:38  توسط شهرزاد
|
احساست که لجن مال می شود لزج میشوی، سیاه و نامطبوع.. و هرچه دست و پا میزنی باقیمانده اش را بیرون بکشی انگار که زیر قدم های تکراری تقدیر فروتر میروی.. آنقدر که برای همیشه خفه ات کند، و آخرین نفس هایت مثل حباب های قهوه ای رنگ به تدریج کوچکتر و کوچکتر میشود، دیگر برای دست و پا زدن نه رمقی هست و نه فرصتی، مرداب تنهاییت را محکم در آغوش میگیری و سری بیرون نمیکشی، برای روزها و شاید سالها کرخت و بیحرکت میمانی و سکوتت را می سرایی و از تمامی آنچه که روزی میدیدی و میخواستی بیزار میشوی، خودت را در آغوش میگری نه آنچنان گرم... نه آنچنان با محبت اما برای همیشه...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 11:59  توسط شهرزاد
|
تو در من جوانه زدی
شکفتی
بهارم شدی
و من سنگلاخ های درونم را برایت کنار میزدم
تا تقلای قد کشیدنت آزرده نگردد
تا برگ و بال بگیری، ریشه بگسترانی
و من به قامتت پیچک شوم
در برت بگیرم
و سحر نیلوفری شدن را برایت زمزمه کنم
و آنگاه
من و تو یکی شدیم، جوانه زدیم، شکفتیم، قد کشیدیم
و ریشه هایمان در آستانه بهاری دیگر گره خورد
هراس زمستانم نیست بهار همیشه در راه است
اما میدانم
میخشکم
میخشکی
اگر هرکدام جای پای ریشه هایش را از خاک بردارد
شهرزاد
+ نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 22:55  توسط شهرزاد
|
پروانه شدن چه آرزوی محالیه برای کرم ابریشم وقتی هنوز عشق زرق و برق پارچه ابریشمین میچربه به درخشش بال پریدن پروانه...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 23:57  توسط شهرزاد
|
و باز هم همان حس غریب همیشگی، که می رود و می آید و هربار نرم نرمک درونم جوانه میزند، سرد که میشوم یخ میزند، میخشکد و با باران دیگر باز هم ساقه های کوچکش جان میگیرد. انگار که بارور میشوم هر بار که می آید و هربار که میخشکد، نمیدانم گذر چند بهار.. چند زمستان مانده تا شکفتن آخرین جوانه و تکان های آخر ساقه های ظریفش، ای کاش بهاری جاودانه بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 17:46  توسط شهرزاد
|